تبليغاتX
امیر رضازاده

امیر رضازاده
دلم می نویسد 
بر دفتر ذهنت ذخیره کن همان را که طلب کرده و حتی رسیدی بر آن

که این چشم ها بسته اند و نخواهند یافت ، چرا که خوابگاهشان گرم تر و نرم تر از آن که تو یافتی

دروغ... فریاد... سکوت... خلوت... سیگار...

بوی سوختن درون و همان عکس شمار ساخت بنایی پر طبقه در خیال که شعرت را رنگین کند

گرگ... چنگ... فرار... پیچ...

و به دنبال مهره ای تا قفل کند بختم را و بگرداند روزگار که دیگر نشنوم صدای خروس و نیندیشم به شبی که گذرش دادم به سادگی از میان روز های عمرم

همه چیز گران است

به جز سادگی دلی که به یادی و خاطره ای می تپد و گریز می طلبد

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:45 ] [ امیر رضازاده ]
راه ها بسته بودند

     بی راهه را انتخاب کردم

          به تو رسیدم

               شاه راهی به بن بست...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:42 ] [ امیر رضازاده ]
هر چه گشتم صادق تر از آینه هیچ نیافتم

به یاد آور روزی را که با هم سوالی پرسیدیم از هم

که هر دو در جواب ، سکوت را دامن زدیم

و در پیش رویمان آینه ای بود که در جواب را بر ما روشن می کرد

و هر دوی ما آن لحظه آینه را به بزرگترین دروغ تاریخ متهم کردیم

کاش ما انقدر دروغ نمی گفتیم...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:40 ] [ امیر رضازاده ]
مقابلم بود ، روبه رویم نشسته بود

مدام می پرسید و چشمانم مداوم پاسخ می داد

نه به کلام ، که به اشاره

مسیر نگاه من پاسخ علامات سوالش بود

اما او انتهای مسیر را نمی دید - یعنی نمی توانست -

نگاه من به دو چشم بی گناه خیره بود و لبانم بسته.

کاش می توانست خودش را ببیند...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:29 ] [ امیر رضازاده ]
بال می خواهم

می خواهم اما نه برای پرواز که فراری باشد از چیزی یا حسی

بال می خواهم برای تغییر زاویه نگاهم

برای راحت تر گشتن دور تو

دور سرت

دور دستانت

خوش به حال پشه یا زنبور وقتی که روی تن پاکت می نشیند و گوارا ترین شهد عالم را می نو شد و مست می شود

کاش بال داشتم و ...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:47 ] [ امیر رضازاده ]
اسطوره ها... اسطوره ها... فرشته ها... دیوانه ها...

فرشته ها با عشق به حضور یکدیگر پا به زمین گذاشتند.

بعد از مدتی درگیر رسیدگی به انسان ها شدند

رفته رفته عشق فرشته ها آدم شد

اما کمی بعد تر ، عمرش تمام شد.

دیگر زمین آدم نداشت.

شباهت سایر انسان ها به آدم ، فرشته ها را دیوانه می کرد

روزی فرشته ها از سر همدردی ، یکدل شدند و ... فرار...


حالا سالهاست که زمین فرشته ندارد.

اما یک نفر هست که شباهتش به فرشته ها مرا به جنون می کشد.

اما خدا بال فرارم نداده.


اسطوره ها...

     اسطوره ها...

          فرشته ها...

               دیوانه ها ، عاشقند...

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:25 ] [ امیر رضازاده ]
هنوز هم وقتی به تو می اندیشم تب می کنم

هنوز می توانم چشمانم را ببندم و تو را پوشیده در هاله سیاه پلکم ببینم

هنوز می شود روز های دوری از تو را با انبوهی از غم روی هم گذاشت و دوری ها را افزونی بخشید

تو را بهانه می کنم تا درس و مشق و کلاس را ترک کنم تا در گوشه تنهایی اتاق خود سیگار بکشم ، با طعم چای تلخ دارچینی مادرم...


[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:58 ] [ امیر رضازاده ]
خواستم صدایت کنم

یادم آمد در آخرین خدا حافظی چشمانم تار می دید

یادم آمد گفته بودی "فکر کن من مرده ام"

آن روز شاید تو به خیالت در من مردی

اما زنده ماندی

تو تنها باز مانده ایام خوبی

تو یادگار زمانی هستی که چشمانم خوب می دید و گوش هایم خوب می شنید

تنها باز مانده از زیر آواری که هرگز فرو نریخت

یاد بود خاطرات خوشایند و ملودی های به یاد ماندنی

تا آنجا که...

...

......

..

تا آنجا که همه به اشتباه رفتند

تا روزی که خودت هم مبتلا شدی

به چه؟!

به اشتباهی که دانا و نادان با هم در آن غرق شدند

و... من... گریه می کردم...

که نکند دروغ ها دروغ نباشند

آخر می گفتند...

خودت...

سکوت کردم پس، تا در خیالت بمانی و استوار بر این گزافه که در من مرده ای

باز هم سکوت...

و باز دنیا بر دید گانم تیره است و تار...

و باز هم....

سکوت.

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:9 ] [ امیر رضازاده ]
اگر هیچ کس متوجه عشق نمی شد زندگی چه بیهوده بود

اگر چشمان تو را اختراع نکرده بودند

اگر دست های تو را کشف نمی کردم

وای که اگر انگشتانت لمس نمی شد

اگر طبیعت مو های تو را به باد نمی رقصاند

اگر به ناز طنین تو دشت زیر آفتاب نگاهت نمی خوابید

جه بیچاره بودم

چه ها که از معنای خدا نمی دانستم

من...

چه قدر بد حالم حالا که می دانم

چه دوری از من

مرا به نام کوچکم بخوان

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 10:53 ] [ امیر رضازاده ]

لغت نامه را مرور نکرده ام ، اما می دانم وقتی که تو زبان نمی گردانی ، و طبیعت خاموش می شود تا بپرسی و جوابت گوید ، چیزی بیشتر از سکوت نیست.

من هم به احترام طبیعت ، و در انتظار تو خاموش می نشینم تا اول تو به سنگ آوری شیشه کلام را.

در این میان تنها گنجشک ها هستند که عاشقانه و غافل از انتظار من و طبیعت ، پر زنان می خوانند.

همین حالا کلاغی هم عشقش را به حنجره کشید...

سلیمان نیستم ، اما گمانم بتوانم معنای انسانی آوا هایشان را درک کنم.

آنها عاشق هستند ، اما اعتراض دارند.

آنها معترضند به سکوتی که من و طبیعت و از ما مهم تر ، تو ، به آن دامن می زنیم.

کلاغ هم هالا همراه ماست ؛ انگار راز من و طبیعت را سرک کشیده...

اما اعتراض گنجشک ها پرهای این کلاغ ساکت را نمی سوزاند.

گنجشک ها را ساکت کن......

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 17:21 ] [ امیر رضازاده ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

مترجم سایت

مترجم سایت